رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

شیطنتهای رادوین

 از صبح تا شب  من در این حالت هستم   میدونید چرا ؟  از دست این اقا رادوین .  واقعا دیگه برام هیچ انرژی نمی مونه .   تازگیها خیلی شیطون شده  از در دیوار بالا میره .    دیروز خونه مامانم بودم    رفت در بوفه رو باز کرد  یه بستنی خوری دراورد انداخت شکست   من بغلش کردم اوردم گوشه اتاق  تا برم جاروبرقی بیارم   اومدم دیدم سر جاش ایستاده  و  من جارو رو کشیدم  اومدم این اتاق دیدم که چیزی تو دهنش  داره خرت خرت میکنه .میدونید چی بود ؟ شیشه! داشتم  قش میکردم تو خونه هم تنها بودم  هر کاری کردم دهانش رو باز نمیکرد با زور دهان...
28 آبان 1392

این روزها چه زیباست

 تعطیلات این چند روز ه رو دوست داشتم میرفتیم مسافرت ولی   دیدم که هم جاده ها شلوغه هم اینکه  هوا سرد هست به خاطر همین تو خونه نشستیم و 3 نفری خوش گذروندیم .  چهارشنبه ایی هم ملی جون (زن دایی احسان ) نذری درست میکردن  و رفتیم اونجا .  خیلی خوش گذشت  من مسول این بودم که عدس پلو ها رو بریزم تو ظرف .           پنجشنبه ایی  ظهر سودابه جون  زنگ زد گفت بیاید خونمون . و ما همه با خاله  و گلنوش و نگین و مامانم راهی خونه سودابه جون شدیم ناهار قیمه نثار بود   اقای زاجکانی تو مسجد نذری میدادن و برای ما غذا رو اورد تو خونه .   خواه...
24 آبان 1392

حال و احوال من

 سلام دوستای خوبم . ممنون از این لطف و مهربونیتون     بعد از چند روز امروز کمی بهترم  یعنی حداقل میتونم خودم 10 تا 20 قدمی  راه برم .  هنوز سرگیجه و سردرد رو دارم   احسان عزیز هم  از اداره مرخصی میگرفت میومد خونه  ابمیوه  برام میگرفت  و ناهار رو میذاشت  بعد میرفت   یا اینکه غذا از بیرون میگرفت  تو این چند روز  خیلی  بهم کمک کرد . رادوین هم خیلی همکاری کرد  قربونش بشم اینقدر شیرین کاری در میاورد تا من تو اون حال کمی بخندم  بچه گی  وقتی میدید که  بی حالم . میومد بالای سرم خودش رو پرت میکرد تو بغلم و لباشو میاورد جلو تا...
20 آبان 1392

مریضی خودم

  چهارشنبه شب بود  . به قدری حالم بد شد که داشتم میمردم   تموم استخونام رو انگار داشتن اره میکردن به قدر درد داشتم از سر تا نوک پاهام  درد  بود  بعد فقط میلرزیدم.   4 تا پتو روم بود ولی هیچ تاثیری نداشت  شب رو تا صبح همینطور طی کردم صبح دیگه قادر به راه رفتن نبودم  . احسان از اداره مرخصی گرفت   رادوین رو گذاشتم پیش مادر شوهرم رفتیم بیمارستان   دکترگفت فشارت خیلی پایینه . باید امپول و سرم بزنی   هر کاری کرد ترسیدم    چون  1 نفر تو فامیلمون  بخاطر یه امپول ساده  فوت کرد والا الان نمیشه به هیچی تو ایران اطمینان نکرد  از اون موقع به بعد دیگه ...
17 آبان 1392

رادوین حراست خونه

سرزمین کوچک من دستان  قشنگ تو است   وای خدایا از دست این جیگر پسر چی بگم اخه ؟   تو خونه برامون یه پا حراست شده     همین که احسان میاد کنارم بشینه  یا  بیاد منو بغل کنه  ببوسه   کلی جیغ و داد راه میندازه که فقط دیدنی  هست    کاملا باید از هم جدا راه بریم حتی اگه بیرون  یا تو خونه دست همدیگر رو بگیریم  کلی شاکی میشه       .   کارهاش خیلی شیرینه  2 روز بود که تب کرده بود شدید .طوری که میخواست بیاد شیر بخوره  بغلش که میکردم از تب زیاد خودمم میسوختم  تا اینکه این بار بردم پیش دکتر امامی . خیلی د...
15 آبان 1392

پایان 16 ماهگی

رنگ و نور و هوا هیچ کدام برایم حیاتی تر از نگاه تو نیست                                                                                                          چهارشنبه ایی خونه سونیا جون  شام دعوت بودیم و برامون غذای محلی شمال درست کرده  که خوشمزه شده بود .     رادوین و المیرا هم با هم کلی بازی میکردن    پنجشنبه ایی هم با  احسان رفتیم خرید ...
11 آبان 1392

کوزت پارتی

 چند روزه که انگار زندگی افتاده رو دور تند . و من مونده عقب  نمی دونم چرا  .  خیلی بی حوصله شدم    .   هر روز صبح    تو خونه باید کوزت پارتی بگیرم  ولی  کو تمیزی . اصلا مشخص نیست که .   نمی دونم چی کنم .  خودمم  اصلا  خواب الود و خسته  کلا داغون داغونم  . با وجود رادوین هست که یه لبخندی رو لبم میشینه.     چند روزه که کلاس تنیس و روانشناسی رو هم نمیرم چون  حوصله نداااااااااااااااااااااارم.   احساس میکنم یه تغییراتی کردم . قبلا خیلی میخندیدم  و شاد بودم همه می گفتن  رومینا ما تو رو می بینیم کلی انرژی میگیریم  ولی الان ا...
9 آبان 1392

اولین بارونی پاییزی

 امروز  صبح   صدای نم نم بارون تو خونه  پیچیده بود  خیلی  صدای بارون رو دوست دارم . و تو خونه برای رادوین  میخوندم  بارون بارون بارون ه  هی بارون بارون بارون ه  هی ....................  رادوین هم برام میخندید .   در  تراس رو باز کردم وقتی بوی نم بارون بهم خورد کلی ذوق مرگ شدم    احسان هم زنگ زد گفت بیرون کار نداری ؟بعد  1 الی 2 ساعت وقتش ازاد بود منم از این فرصت استفاده  کردم  با رادوین زدیم بیرون  تا از هوای تمیز استفاده ببریم از طرفی هم  رفتم پول تلفن و برق رو دادم  این سری  خیلی زیاد اومده بود .   با ب...
5 آبان 1392

دسته چک رادوین جون

 دیروز رفته بودم خرید   یه دفعه  یه دسته چک پسران رو دیدم خیلییییییییییی  خوشم اومد. برای رادوین جون خریدم حالا هر روز براش چک  میکشم     اولین برگ از دسته چکش .  ...
2 آبان 1392

دومین ماه پاییز جون

 امروز  1 ابان هست .   چقدر زود میگذره . این روزها منتظر یه بارون  خوب هستیم ولی کوووووو نیست که   . حتی هوا ابری نمیشه .   صبح ها  هوا کمی سرد میشه  و سرمای دلچسبی داره .  دیشب تو بفرمایید شام دیدم که قرمه سبزی درست کردن  . خیلیییییییییییییییی  دلم خواست .امروز همین که ا ز خواب بیدار شدم زودی قرمه سبزی بار کردم الان هم  بوش کلی تو خونه پیچیده   الان هم احسان بیاد کلی کیف میکنه و خوشحال میشه . .  فردا  عید غدیر هست  و چون مامان جون (مامان خودم ) سید هست  همه خونه مادر بزرگم جمع میشیم  و مهمون برامون میاد  هر ساله برنامه مون همین هست . &n...
1 آبان 1392
1